تبليغاتX
هیس!
...

 

مرگ بازی.........

نوشته شده توسط جواد اکبری در ساعت 4:3 | لینک  | 

 

حالم خوب نیست....

سرم درد میکنه.....................

 

نوشته شده توسط جواد اکبری در ساعت 12:14 | لینک  | 

 

 

تمام این شعر ها برای تو پارس می کند

تمام پارس از چکمه های خونی حرف می زند امشب

وقتی تنها خسته می شود از ماندن

لب بالای تو اینهمه تشدید گذاشته روی دل ل ل ل ل ل ام

شب را کنار کردیم و

تو انگور می چینی از انگشت های این کاغذ

نوشتم تعطیلات بخیر آقای بوس

لازم نیست باسن این ماه را کلفت تر کنی

من خودم فاحشه ای پاکم

و دارم این نعلین ها را استارت می زنم

خانه های گلی در انتظارند       مشتی

وقتی همیشه دارم این سکوت را می چلانم

من قطره قطره می شود یکریز

دانه های کدام تسبیح پاره ریخته توی دامنت

زانوی سرنوشتم

کمر این خاک و

قد بالای تو را       رعنا

دعا کردم نشکند این ساعت

شیشه شرابی که زدی توی سرم

شیشه های شلوغ و

شیشه ای که شاعرش شکسته بود

آن طرف باد را گرفته است

دل ی بینهایت پاره

آواز دلنشین کدام خر

سکوت هزار ساله این کوه را شکسته است

عر.......عر..........عر.......

آه عر عر عزیز

تو گوشه ها را عوض می کنی

و این همه آدم فالش

                       با جفتک تو بیدار می شوند

کلمه ها را دارم کباب می کنم برای این

داغی که میزنم روی صورت و

داغ ام می کند لبی که سالهاست روی لپ هام چسبانده ای

من هنوز دارم می روم

و نمی دانم کجای این دامن را بچسبم

کتاب های مهم من دارد چروک می گیرد زیر این خودکار

زیر این باران

روسری های مادرم را می شورم

و منتظر می مانم

دستی که تو بلند کردی

این شانه های خیس و نرگس های بی شوهر...

دارد یتیم می شود این ساحر

                            این کوچه های تنها در برف

سگ های بی تفاوتی که هم سفره ایم با هم

هاپ هاپ ام گرفته این ساعت

هاپ هاپ ای ریش بلند

هاپ هاپ ای ماضی بعید

                             هزار و چهار صد زخم.......

 

 

نوشته شده توسط جواد اکبری در ساعت 20:42 | لینک  | 

 

هفت مردم از این گیلاس

آزار این خیابان به قدم های من میرسد

هی دوستم گفت شل شد این ماشین از رفتن

پنجره ها را پنچر کن / کردم..

باد آمد و گوش هایم را برد

زنی را شنیدم که می خندید

و پستان هایش بزرگ می شد

داشت توی جنین اش دفتر می کاشت

داشت مدادم را می شکست از حرص

یک تابوت آن ورتر

آسمانی ریخته دیدم

گفتم اینجا مادرم را بکشید

آرزوی بچه ها این بود

اینجا

مرغ همسایه خریدم

کلاه روسی

و لحظه هایی که دارد روی پلک هایت می چکد

برگشتم

داری گردنم را گره می زنی به این فرش ها

من قلبم را می چسبانم توی این تنوری که حالا روشن کردی

 

ای آبهای شور

ای آبشار نریخته از این سینه کوه

من دلالت این معذولم

نوشتم نبود

حرفی که قیامت کرد

بازویی که فشار می داد 

 قنداقم تنگ تر می شد از این حرف ها

از همین حالا

روزه ام تا آخر این بند کفش

تا ساعت های شنی

 نوشتم بود

مغزم را ریختم توی این چمدان

زدم به تاریکی

باد آمد و

نمی دانم را برد

انگار خواب بود

استخوانم گریه می کرد

شاید من روایت چندم این حکایت آخرست

تو سال هاست که روی این بام جارو می کشی

مثل این سال هاست که من چتری پاره برای تو آوردم

نشستم کنار و

دخیل بستم به دم این زاویه

مرده شور مرا ببرند که اینهمه پیانو بودم برای تو

اینهمه انگشت توی چشم و چالم کردی و

خشتک ام را کشیدی پایین

شنبه......

     یکشنبه.........

            دوشنبه........

 

برگشتنم تنها

با دست های کوچکی روی صورت و

قلبی تف شده در خون

 

من دارم کرم ها را می بینم

شاخه های خشکیده

      گاو های سر بریده

لامصب این قیافه را دوست دارم

شبی کنار پنجره

با آسمانی که می شاشد.........

 

نوشته شده توسط جواد اکبری در ساعت 22:39 | لینک  | 

 

 

پاهایم را دست نزنید

رفتن این خوشه های برنج

از مردمی دیوانه تر از کوه

یک دهن نشستم اینجا

آبی را که تو می روی

یک خاک بو گرفته از خون و

درختی تازه در سر دارم

قربان می گفت رمضان می گوید از شعبان دلگیرم

کد خدا رمضان آن سالها

چه شب های بی مه ای برای تو دیدم

وقتی نیامدی

وقتی هیچ وقت نیامدی

یک گله گرگ مهربان

سایه های تو را با تیر میزدند و

من تیری به کمان این آواز بستم:

لیلی جان.....      لیلی جان.......   

این صدای سوراخ سوراخ

در قلبی شکسته می شست

ناتمامی یک راه

و شانه ای که من از تو می لرزانم

چه تفاوتی داشت              واقعن

مشهدی شعبان مرده باشد

یا هنوز

هنوز

دارد این گوسفندان خدا را میبرد ییلاق

 

فکر کردم قوز خودکارم را می توانم بردارم

اما این پیری بد هوای مرا کرده و

قفسه های چوبی این اتاق با سمفونی موریانه ها به تماشای زمستان نشستند

راستی من از شفای تو عاجل ترم

وقتی این شب سفید همینطور خودش را چسبانده توی چشات

گهواره ای تراشیدم از آن همه رویا

باید بگویم سیب شدی

                        گلابی

                              انار

انگار

من به پای این همه تاریخ زنگوله می زنم

نصفه های شب

از کنار قبرم گذشت

مادر بزرگ و

سینه های خشکیده اش را گذاشت توی دهان این درخت

تو شریک نیمه های منی

شریک ورق های سفید و

ل له وای سحر آمیز

من دارم توی این بازی گم می شوم

دارم

دستم را می دوزم به حکایتی غریب

هر جای این کتاب

هر جای این جریان

کلمه های له شده بیدار می شوند

دوستم داشتی!

مثل شمشیری به خون

و مسافری به راه...................

 

 

نوشته شده توسط جواد اکبری در ساعت 20:4 | لینک  | 

 

یکی این جنازه را بلند کند

یکی این لاشه مفعول

یکی دارم می گورم به خودم

زمینی پر از ریخته دارم

لبی گازیده و

آبی را کنار تو آوردم

آسمان یک کودک نکرده داشت

تو را دیدم

از مردی که عابر نبود

پلی انداختم

گفتم لاسی بزنم با این همه ساعت

این همه زنگ و بنگ

خواستم قدمی بزنم

خواستم شعار های خوب بدهم

من کنارت باشم

تو من را برده باشی دور

دست خواب ها نرسد به شاخه های پر سیب

خدا فرج ات را نزدیک کند

من نذر موعود دارم امشب روی این تخت

نشانه ای نمی بینم از این دیوار

خیابان دراز می کند

حدسی که پنجره میزند برای پریدن

ارتفاع خودش را می برد بالا

من از تمام این ابرها

و پراکندگی لطیفی که در شریان تو میزند

همینطور که ما روی نت این موسیقی خوابمان برد

و تو داشتی هی همه جایم را زیر می گرفتی

لا آ آ آ      لا لا                         لالالا آآآ     لالا                    لا   آآ آ      لا....

من تصادفی اینجا بودم

و تصادفی خودم را زدم به خریت

تو تصادفی بودی

و تصادفن تصادفی نشستم روی خاک به این نموری   رفیق

الان که تف نازنینت را حرام کرده ای

باز هم یادت نیست

اتفاقن از تصادفی بودن این حادثه

غریزه ام عجیب شده است

شانس آوردم عزیز شانس....

 

آبشاری کشیدم درست روی این رگ ماهوری تو

از آواز نخوانده ای در دل تمام کتاب ها

و اجرا کردن قصاص دور این میدان اصلی

گویا من حرام زاده ای بودم اصلن از اول این فکر

شب های نشسته را پهن نکرده ام دورم از دور

دلم درد می کند برای تو عوضی

 من از این آویزان خسته ام

دستم را می برم از آرنج و

می کنم این کفش ها را برای همیشه

قدری گمان می کنم کلمه ها شوخی می کنند

مواظب مدادت باش       نویسنده

چه آشغالی شده ام.....

به به..................................

 

 

 

نوشته شده توسط جواد اکبری در ساعت 18:51 | لینک  | 

گور پدرم........

من از تو آهی به خسته کشیدم

رنگی به نبودی روشن  _   تر

از همان ثانیه در

کثافت این مسافر های بیجا

تو کاش می نشستم روی زانوم و

خودم خوابم را میدیدم که گم از بیشترم رفته بود........

التماس میکنم جانور

التماس میکنم از این رگ بری تیغی به کلاغا نزن

این همه خوک توی من دارد می چرد

تو سری به یک چاه وارونه زدی        نه؟!

 

سال 1363 است   _    نیست

بچه ای را تصور کن که نمی تواند از گریه بگوید       نمی خوام!!

 

اول دبستان است   _   بود

و دارند عید را روی تابوت می برند

عملیات فتح المغز......

قلک تانک و نارنجک...

 

برادر!..

 

وای برادر همه چیز یک نفر           نیست حالا؟!

پیچیده توی کافور و کفن ...

این همه مفقود الحشر           مرده مرده می روند و

تا سبد هاشان را از صف حورالعین بردارند...............  و   .............

 

مادر جان..

تو گاوم را کجا بسته بودی؟؟

رویای اهالی این ده بوی ترشه می دهد..

مثل تن میرزا جعفر که دعای آخر خطبه را یادش می رود

معمولن

و نمی خواند خدایا !

تو را به بزرگیت قسم.......

تو را به همان قدر بزرگیت قسم.........

 

باز همان سال 1363  است  _   است

و میلیونها پرنده باز آلکاتراز

 میلیونها مادر سگ گربه سوار.......

 

سال 1363  است  _   بود

 

و قلبم داشت   _   دارد  میترکد

                                      بغض ام

                                                مغزم ..

 

یک بسته مدا رنگی شش رنگ

توی یک اتاق 5*3

دور سفره شام               املت بود!:؟

 

کون لق ام

من نباید فکر می کردم

این کوچه های تاریک

                        به درد آدم های اسهالی هم می خورد

یک مقوا درد برای تو پاره کردم

یک ستاره کم سو

یک نفر شتر از کوهان کویر افتاد

توی دل این جنگل

                      خالی ترین انگار

                                      از مه و

                                               ببر...........

 

نوشته شده توسط جواد اکبری در ساعت 21:41 | لینک  |